X
تبلیغات
هدیه خدا

هدیه خدا

متولد 29/10/90

 

مهدیارم سلام

بابت تاخیرم معذرت میخوام

این روزا خیلی وقت کم میارم وقتی بیداری همش دوست دارم باهات بازی کنم بازی کردن به تورو به هرکاری ترجیح میدم

گاهی خونه خیلی نامرتبه یا کلی درس دارم اما دوست دارم فقط با توباشم

یک ماه دیگه امتحانام شروع میشه و موندم چه طوری کتابها رو تموم کنم

وقتی میرم دانشگاه تو مسیر برگشت برنامه ریزی میکنم که درس بخونم اما به محض اینکه میبینمت تمام برنامه هام یادم میرم و هنوز لباسام رو عوض نکردم باهات بازی میکنم

انقدر کارای بامزه انجام میدی که آدم میخواد بخورتت بیشتر شیرین کاریات تو خونه ی خودمونه جاهای دیگه دوست داری فقط بچرخی و به همه جا وهمه چیز سرک بکشی و من باید مدام مواظبت باشم که خراب کاری نکنی

خیلی پسر مهربونی هستی هر کسی بهت محبت کنه اکثرا محبتشو با بوس کردنش جبران میکنی البته ناگفته نماند که خیلی وقتها در کنار بوس کردن ها یه چک هم تو صورتشون میزنی ولی زدنت از روی محبته نه چیز دیگه چنان لبت رو از حرصه دوست داشتن طرف گاز میگیری و بوسشون میکنی و بعد یه چک میخوابونی تو صورتشون که من میمونم چه کار کنم ازشون به خاطر چک زدنت معذرت میخوام اما خودشون متوجه منظورت میشن امیدوارم کسی به خاطر این کارت از دستت ناراحت نشه

یا وقتی بهت میگم یه توپ دارم قلقلیه سرخ و سفیدو تو میگی آبیه در حین گفتن آبیه یه چک میزنی تو صورتم اینجا هم لبت رو از حرص دوست داشتن گاز میگری وبا نگاه پراز محبتت این چک رو میزنی که من میخوام بخورمت گاهی انقدر بغلت میکنم و بوست میکنم که بابا میاد نجاتت میده

مهدیار جانم تو بازی هات هم از اون دسته بچه هایی نیستی که تا زمین میخورن گریه میکنن و قهر میکنن خیلی وقت ها تو بازیهات شدیدا زمین خوردی یا ضربه هایی بهت وارد شده که من با دیدن اون صحنه ها احساس درد کردم ولی تو می خندی و به بازیت ادامه میدی امروز داشتی با حنانه بازی میکردی خیلی بد خوردی زمین که من سریع اومدم بغلت کنم که حنانه به من میگه زن عمو ناراحت نباش مهدیار بدتر از این هم براش پیش اومده و گریه نکرده

حنانه و نازنین زهرا وحسین مریم عمه رو خیلی دوست داری وقتی میبینیشون میری بغلشون میکنیو دستات رو میندازی گردنشون و بوسشون میکنی

مهدیار جانم دکور خونه رو چند وقتیه به خاطر شما عوض کردیم چون مدام کارات بالا رفتن از هرجای ممکنه تمام مبل ها رو مجبور شدیم یه گوشه از خونه بزاریم که نتونی بری روش و کارای خطرناک بکنی

 

شاپرکم چند روزه که سرماخوردی خداروشکر این بار مثل دفعه های قبل با خوردن داروهات بالا نمیاری البته ناگفته نماند یکی دو دفعه این اتفاق افتاد ولی بازم خیلی خوشحالم که بهتر شدی تو دارو خوردن

امشب موقع خواب میخواستم آخرین داروت رو بدم شربتت رو با قاشق گذاشتم زمین که برم آب بیارم برات اومدم دیدم شما شربت رو گذاشتی سر جاش و  قاشق هم گذذاشتی تو ظرف شویی کلی قربون صدقت رفتم آخه با یه حالت خیلی بامزه این کارو میکنی امشب بابایی اینجا بود بلند شد کتش رو از رو مبل بردره که بره تو بهار خواب بعد یه هو تو بلند شدی کتش رو گرفتی به همون حالتی که رو مبل بود گذاشتی رو مبل و دست بابا رو گرفتی و بهش گفتی سر جایی که قبل نشسته بود بشینه نمیدونم دلیل این کارت چیه ولی گهگاهی از این کارا میکنی منم فقط قربون صدقت میرم

 

وقتی با یه قیافه ی خیلی جدی میرقصی و من همون لحظه به بابا میگم مهدیارو نگاه کن تو کلی ذوق میکنی و میخندی اما دوباره به قیافه ی جدیت برمیگردی اما هر از چند گاهی به اطرافت نگاه میکنی که ببینی دیگران حواسشون به تو هست یا نه

یکی از بازیهات اینه که با یه حالت خاصی راه میری و با زبونه خودت که ما ازش هیچی نمیفهمیم شعر میخونی مثلا با کمر خم شده رو نوک انگشت راه میری و همزمان دستاتو بالا پایین میبری من که کشته مرده ی این حرکاتاتم

شبا موقع خواب تازه سرحال میشی و میخوای کشتی بگیری با هرکس شد برات فرقی نمیکنه موقعه کشتی گرفتن کارای خیلی خطرناکی میکنی و همش باید حواسمون باشه که صدمه نبینی اما کلی با این کارت مارو میخندونی راستشو بخوای ما هم تنمون میخواره برای این کشتی گرفتنات و پا به پات کشتی میگیریم اما آخرش دیگه هم نفس کم میاریم هم از شدت خنده دیگه نمیتونیم ادامه بدیم

 

فرشته ی من اگه بگم در روز بیشتر از 50 بار منو بوس میکنی دروغ نگفتم گاهی انقدر بوسم میکنی که مامانی میگی واه واه کی میره این همه راهو گاهی هم التماست میکنه که بری مامانی رو هم بوس کنی گاهی قبول میکنی گاهی هم نه

چند روزیه به من گاهی میگی مامی هر چی میکم بگو مامان یه بار میگی مامان یه بار میگی مامی

نمیدونم ازکجا یاد گرفتی ولی در تلاشم که ترکت بدم

 

امشب خیلی خوشحالم آخه نمره کامل از میان ترم ریاضی گرفتم البته نمره ی خوبم رو مدیون زحمت های مامانی هستم که شما رو نگه داشت که من درس بخونم در کل دانشگاه رفتنم رو مدیون مامانی هستم بدون کمک مامانی هرگز نمیتونستم به درسم ادامه بدم و تا آخر عمر حسرت ادامه ندادن درسم رو دلم میموند

راستی گلم چند روز پیش رفتم خونه یکی از بهترین دوستای وبلاگیم خونه ی مامان فاطمه زهرای نازنینم

این دومین بار بود که مامان فاطمه زهرا رو میدیدم البته این بار رفته بودم خونشون که وسایل تولد تو رو درست کنیم

مامان فاطمه زهراکلی تو زحمت افتاد هم به خاطره پذیرایی هم درست کردن وسایل

یه دنیا ممنون عزیزم ایشاله تولد فاطمه زهرا جبران کنم

وای از فاطمه زهرا بگم که کلی دل منو برد

اول اینه خیلی دختر خوبی بود کلی هم کمکون کرد تو درست کردن وسایل دراخر هم وقتی میخواستم برم رفت همه کمدشو خالی کرد که یکی از لباسای بیرونشو بپوشه و همراه من بیاد

شاپرکم ببخشید که نشد با من بیایی و زحمتت تو تلاش برای انتخاب لباس و پوشیدن لباس بیرون بی نتیجه موند

ولی باید حتما یه روز با مامانی بیایی خونمون باشه فرشته کوچولو

 


 

مهدیا رجانم عکساتو تو پست بعدی میزارم
نوشته شده در پنجشنبه 14 آذر1392ساعت 2:23 توسط مامان زهرا |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
نوشته شده در جمعه 10 آبان1392ساعت 2:19 توسط مامان زهرا |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
مهدیارم بابت این همه تاخیرم ازت معذرت میخوام

این روزا همش دوست دارم باهات بازی کنم شاید یکی از دلایلی که کمتر آپ میکنم همین باشه

بهترین خبری که این روزا اتفاق افتاده دیدن یکی از بهترین دوستای وبلاگیمون مامان فاطمه زهرا به همرا فاطمه زهرای عزیز بود

٤ روز پیش بالاخره با مامان فاطمه زهرا تو پارک بانوان نزدیک خونمون قرار گذاشتیم و من و تو تونستیم فاطمه زهرای عزیز رو از نزدیک ببینیم (بقیه ماجرا ادامه مطلب)

و یه اتفاق بد این اینکه شما بالاخره با این شیطنت هات کار دست خودت دادی و امروز ناخن دستت رو با پوست کن بریدی البته من خونه نبودم ولی مثل اینکه طبق معمول یه بلندی پیدا کردی و رفتی روش و پوست کن رو برداشتی و از روی کنجکاوی انگشتت رو گذاشتی توش و میخواستی در بیاری که ناخنت از وست بریده شد بنده خدا بابا خیلی ناراحت شده بود وقتی زنگ زد به من گفت هم سعی میکردم آرومش کنم هم اینکه خودم داشتم دیوونه میشدم و تصورش هم برام قابل تحمل نبود زود خودمو رسوندم خونه و دیدم شما داری پفیلا میخوری تا من و دیدی دستتو نشون دادی و گفتی اوف اوف جیگرم داشت کباب میشد ولی سعی میکردم بخندم و باهات بازی کنم تا یادت بره دستت اینطوری شده

 

 

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در یکشنبه 14 مهر1392ساعت 23:37 توسط مامان زهرا |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

این دسته گل زیبا رو یکی از دوستای خیلی خوبه وبلاگیم برام فرستاده

شیرین جوووووووووووووووون یه دنیا ممنون از محبتت عزیزم

 

رمز فقط برای شیرین عزیزم

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1392ساعت 1:0 توسط مامان زهرا |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

ورود ممنوع

 فقط برای مهدیارم

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1392ساعت 2:13 توسط مامان زهرا |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
مهدیارم امروز رفتیم پارک چیتگر البته از سه روز قبلش تصمیم گرفته بودیم بریم جاهای دیدنیه فیروزکوه بعد یهو عصر روز قبلش تصمیم عوض شد و گفتن میریم لواسان با اینکه ناراحت شدم ولی گفتم لواسانم بدک نیست اشکال نداره ولی نمیدونستم که چند ساعت بعدش دوباره تلفن خونه مامانی اینا زنگ میخوره و تصمیمات جدید رو به سمع نظر ما که رفتن به چیتگر بود میرسونن

دیگه به خدا گفتیم خدایا ما به چیتگر هم راضی هستیم نکنه چند دقیقه دیگه زنگ بزنن و بگن میریم پارک سر کوچه 

که دیگه خداروشکر رفتن به پارک چیتگر قطعی شد و ما فردا صبحش که امروز باشه به سمت چیگر حرکت کردیم

وقتی ما رفتیم خاله و دایی و مریم دایی اونجا بودند و چند دقیقه بعد دایی بزرگه به همراه دو تا دختر دایی ها و بچه هاشون به جمع ما اضافه شدند

 

از کارای مهم شما چیزی  جز خاک بازی و رقصیدن ندارم بگم اگه یه ثانیه به حال خودت میزاشتیمت سریع به جون زمین میوفتادیو خاک بازی میکردی و وقتی هم وارد جمع بزرگ ها میشدی  هنرنمایی هات تو زمینه رقص شروع میشد

 تا بعد ازظهر اونجا بودیم ناهار جوجه داشتیم و بعد از ظهر هم خاله آش رشته درست کرده بود قبلشم هندونه و خربزه و تنقلات خورده بودیم

من و دختر دایی که انقدر چایی و میوه و تنقلات خورده بودیم تصمیم داشتیم آش نخوریم ولی نمیدونم چرا هر دو جزئه اولین نفراتی بودیم که بشقاب آش تو دستمون بود

بعد از ظهرم تو یه خواب حسابی کردی طوری که همه میرفتن و پیاده رویشونو میکردن و میومدن میدیدن تو خوابی میگفتن وا مهدیار هنوز بیدار نشده

خلاصه کلی خوش گذشت بعداز ظهرم بارو بندیلمون رو بستیم و برگشتیم منزلمون

 

هنوز نیم ساعت تو خونه نبودیم که رفتیم پارک دم خونه مامانی اینا

دایی و خاله هم اومدند و چه خوش گذشت در این پارک دوباره

 

راستی هفته پیش هم با بابا دو تایی رفتیم فرحزاد و بعدش رفتیم یه رستوران تو چهاردیواری و غذا خوردیم خیلی خوش گذشت

البته بیخشید شما رو نبردیما

ایشالله دفعه بعد با شما میریمنیشخند

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه 2 شهریور1392ساعت 2:37 توسط مامان زهرا |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
سلام

اول از همه از مامان امیر مهدی عزیز معذرت میخوام بابت اینکه نشد همدیگه رو ببینیم

زینب جون خودت میدونی که چقدر دوست داشتم ببینمت ولی شرایطی پیش اومد که نشد

ایشاله سفر بعدی که به تهران اومدی حتما همدیگه رو میبینیم عزیزم


مهدیار جانم این روزا خیلی شیطون شدی دیگه همه چی رو متوجه میشی و من و بابا خیلی مراقب کارامون هستیم چون شما هر کاری ما میکنیم خیلی زود تکرار میکنی برای همین داریم سعی میکنیم هیچ کار اشتباهی انجام ندیم

خیلی مهربونی تقریبا با همه زود آشنا میشی و اصلا قریبی نمیکنی حدودا یک ماه پیش به مدت ۳ هفته قریبی میکردی و من متعجب مونده بودم که چطور یهو اینطوری شدی و نگران هم بودم که نکنه قریبی کردنت ادامه داشته باشه اما خیلی زود قریبی کردنت تموم شد و دوباره مثل قبل شدی

مهدیارم هنوزم مثل کوچیکتریات به محض خوندن یه شعر یا گوش دادن هر نوع آهنگی میرقصی

هر کی شما رو میبینه برات دست میزنه و شعر میخونه شما هم تا میتونی قر میدی براشون

دوباره غذا خوردنت تغییر پیدا کرده الان دیگه سوپ و آبگوشت و آش زیاد نمیخوری  و از همه مهمتر صبحانه دیگه نون و شیر نمیخوری ولی تخم مرغ یکی دو هفته ای میشه میخوری البته با بازی بازی کردن

خربزه و انجیر اصلا نمیخوردی اما چند روزیه که میخوری ولی در عوض دیگه سیب نمیخوری

همچنان عاشق پفیلا هستی و تنها چیزی که نمیزاری کسی بهش دست بزنه و حاضر نیستی حتی یه دونش رو به کسی بدی همین پفیلاست

دوشب پیش رفتیم پارک و با دختری به نام یسنا دوست شدی و انقدر قشنگ دستای همو گرفته بودید و راه میرفتید که آدم میخواست بخورتتون

دیشبم با یه پسری دوست شدی و با هم توپ بازی کردید البته اون تا توپ و میذاشت جلوی پاش تا شوت کنه تو سریع شوت میکردی و اصلا نمیزاشتی اون شوت کنه

آخه توپ خیلی دوست داری  و هر چیز گردی میبینی میگی تو تو هرچی هم میگم این توپ نیست  ولی شما بازم میگی تو تو

نازنینم تازگی ها دوست داری خودت از بطری تو لیوان آب بریزی و بعد از ریختن آب حتما درشو دوباره میبندی

قشنگ از نردبان بلند تا آخرین پله بالا میری و من از این بابت خیلی نگران بودم برای همین نردبان تو بهارخواب رو خوابوندم ترس همه ی وجودمو بر میداشت وقتی میدیم انقدر تند از پله های نردبان بالا میری

بابایی میگه شما مثل کوچیکی های منی و اصلا ترسی از بالارفتن از این جور چیزا و کارای خطرناک نداری


عسلم برای عید فطر رفتیم شهرستان خیلی خوش گذشت شاپرکم اصلا اذیت نکردی و خیلی پسمل خوفی بودی

مثل همیشه عاشق سنگ انداختن تو آب بودی و تو باغ کلی خاک بازی کردی

ریحانه و عاطفه کلی تو رو نگه داشتن و احمد رضا کلی باهات بازی میکرد

از بچگی خیلی احمدرضا پسرداایی من رو دوست داشتی کوچیکتر که بودی احمدرضا رو میدید میرقصیدی

 

اینجا داری میرقصی

ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه 30 مرداد1392ساعت 17:12 توسط مامان زهرا |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
سلام عزیزم

امشب تولد بابا بود و شما انقدر اذیت کردی که من نتونستم تدارکی که میخواستم رو ببینم ولی در کل خیلی خوش گذشت

نمیدونم چرا همه چی امروز دست به دست هم داد تا نتونم برنامه هام رو پیش ببرم

میخواستم برم شیرینی و گل بخرم ولی شما انقدر نق زدی و اذیت کردی که پشیمون شدم از طرفی میخواستم کیک درست کنم وانیل نداشتم و چون شما خواب بودی و نمیتونستم از خونه برم بیرون مجبور شدم کیک رو بدون وانیل درست کنم

میخواستم خونه رو تزئین کنم هر چقدر گشتم نتونستم بادکنک ها رو پیدا کنم خلاصه مجبور شدیم یه جشن تولد ساده برای بابا بگیریم

انقدر وقت کم اوردم که حتی هدیه ها رو هم کادو نکرده بودم  برای همین مجبور شدم به بابا بگم نیاد تو اتاق تا من هدیه هاش رو کادو کنم

هرچند نشد بابا رو سورپرایز کنیم ولی همینطوریشم خاطره شدو کلی بهمون خوش گذشت

من یه پیراهن خریدم برای بابا و مامانی و بابایی هم یه شلوار

چون بابا عاشق لواشکه یه بسته هم لواشک گرفتم براش که شما نصفه بیشتریش رو قبل از اینکه بدیم به بابا خوردی

بابا کلی ذوق کرد وقتی فهمید تو هم لواشک دوست داری میگفت بزرگ تر که شدی دستت رو میگیره و دور از چشم من میرید تا میتونید لواشک میخورید

ولی امرن من بزارم شما دوتا این کارو بکنید شده هرروز براتون لواشک درست کنم این کارو میکنم ولی نمیزارم از بیرون لواشک بگیرید

این یه بارم که از بیرون لواشک گرفتم به خاطر کمبود وقت بود و اینکه میخواستم بابا روز تولدش بیشتر خوشحال بشه

برای شام هم به سفارش بابا مرغ درست کردم

بابا جون تولدت هزاران بار مبارک

 



همسرم
با وجود پرمهر و نگاه گرمت دنیایی از پاکی، صداقت و صمیمیت را برایم به ارمغان آوردی
برای توصیف مهربانی‌ات واژه‌ها یاری نمی‌دهند. تا ابد به تو وفادار خواهم ماند
سالروز شکفتن گل وجودت را عاشقانه تبریک می‌گویم . . .

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد1392ساعت 2:27 توسط مامان زهرا |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
نازنینم سلام

 

عسلم امسال برای اولین بار تو مراسم شب احیا شرکت کردی البته فقط شب بیست و سوم رو

شب نوزهم که من و مامانی و دایی ویروس گرفته بودیم و هر سه خونه بودیم و با تلویزیون شب احیا رو گذروندیم

شب بیست و یکم میخواستیم مثل هر سال بریم حسینیه همدانیها( شیخ حسین انصاریان) که نیم ساعت قبل از رفتن شما همش به دلت دست میزدی و نق میزدی احساس کردم دلت درد میکنه که زنگ زدم به مامانی و گفتم ما نمیاییم که البته یک ساعت بعدش حالت خوب شد ولی دل درد چند دقیقه اییه شما باعث شد که نریم و دوباره با بابا با تلویزیون همراه شدیم تا سحر

البته اونشب باعث شد من متوجه بشم که شما دیگه از نیمرو بدت نمیاد چون برای خودم نیمرو گذاشته بودم و دیدم شما با اشتیاق اومدی و خالی خالی همشو خوردی تا قبل از اون شب به هیچ طریقی نمیتونستم بهت نیمرو بدم

اما بالاخره شب بیست و سوم تونستیم بریم شیخ حسین انصاریان ولی نقدر که از دو شب قبل استفاده کرده بودم از اونشب نتونستم

ماشالله تا تونستی اذیت کردی مدام اینورو اونور میرفتی و من تمام خواسم پیش تو بود همینطور که راه میرفتی اگه از یکی خوشت میومد یا خوراکی یا یه وسیله ای کنارشون بود سریع ژیششون مینشستیو با زبون اشاره خودت باهاشون حرف میزدی

تو این رفت و آمادات چشمت به پفیلا افتاد از اونجایی که عاشق پفیلا هستی تا کل پفیلا رو از اون دختر بیچاره نگرفتی بیخیالش نشدی

خلاصه  اینکه اصلا نه گذاشتی سخنرانی گوش بدم نه دعای جوشن و بخونم نه اینکه قرآن سر بگیرم

موقع قرآن سر گرفتن که همش بغلم بودی و بهم دستور میدادی که اینورو اونور برم چون تاریک بود از من میخواستی ببرمت اینور و اونور

چون اونشب بابا شیفت بود و با ما نبود خیلی اذیت شدم باز اگه بابا بود یکم میذاشتمت پیش بابا  و کمتر اذیت میشدم


مهدیارم این روزا همش ازت فیلم گرفتم و عکس کم انداختم  برای همین چند تا از عکسای دو سه هفته پیشت و الان میزارم

 

 

 با اینکه پسملی ولی عروسک خیلی دوست داری

 

 گلم در حال بشکن زدنه

 

 دالی شاپرکم

اینجا هم داری مورچه ها رو میگیری 

نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1392ساعت 2:28 توسط مامان زهرا |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
مهدیار عزیزم سلام

بالاخره واکسن ۱۸ ماهگیت و زدیم 

۸ روز پیش بردیمت خانه بهداشت و واکسنت رو زدیم البته قبلش بهت شیاف زده بودم چون استامینوفن رو بالا میاری مجبور شدم از شیاف استفاده کنم

اول بردمت برای قد و وزن که دکتر گفت قد و وزن و دور سرت خوبه بعد رفتیم برای واکسن

اول دکتر هر دو واکسن رو زد که یکم گریه کردی بعد قطره فلج اطفال رو داد که بعد از خوردنش بلافاصله بالا آوردی و دکتر گفت ۵ دقیقه دیگه دوباره ببرمت تا دوباره بهت بده بار دوم تا وارد اتاق شدیم شروع کردی به گریه کردن خلاصه با هر زحمتی بود قطره رو هم خوردی

چون شیاف زده بودی زود گریت بند اومد و وقتی هم رسیدیم خونه کلی اینور اونور میرفتی یک ساعت بعد هم حنانه و نازنین زهرا اومدن خونمون و تو کلی باهاشون بازی کردی

ساعت ۲ هم خوابیدی و تا ساعت ۴ خواب بودی وقتی بیدار شدی تا ساعت ۵ زیاد چیزیت نبود ولی از ساعت ۵ به بعد شروع کردی به نق زدن همینطور نق زدنت بیشتر میشد با اینکه ساعت ۶ دوباره بهت شیاف زدم ولی بازم مثل صبح سرحال نبودی

اونشب خونه مریم عمه دعوت بودیم اولش نمیخواستم برم اما وقتی دیدم تو مدام داری نق میزنی گفتم ببرمت اونجا که بچه ها رو ببینی تا یکم دردت رو یادت بره همینطورم شد تا میخواستی بیایی پیش من و گریه کنی یکی از بچه ها رو میدی و سرت گرم میشد

شب مامانی نذاشت بیاییم خونه خودمون گفت چون بابا شیفته و من تنهام و تو هم امشب حتما تب میکنی شب بریم خونشون

من هم نتونستم مخالفت کنم خلاصه نوبتی تا صبح بیدار بودیمو پاشویت میکردیم

روز بعدش هم یکم تب داشتی و مدام نق میزدی و چیزی هم نمیخوردی تا سه چها روز همینطور بودی

البته الانم که یک هفته میگذره هنوز نق زدنت کاملا خوب نشد و بی اشتهاییت هم ادامه داره

تویی که عاشقه هندونه و خیار بودی الان باید بازی بازی بهت بدیم

سیب هم که قبلا با سرگرم کردنت بهت میدادیم الان اصلا نمیتونیم بهت بدیم

فقط یه چیز تعجبی این که دیشب برای اولین بار تو این بی اشتهاییت یه نمیرو خوردی تویی که اصلا لب به تخم مرغ نه آب پز نه نمیرو نمیزدی دیشب یه دونه خالی خالی خوردی


 

 مهدیار جانم چند روز بعد از واکسنت منم مریض شدم

فکر میکنم ویروس بود هر چی بود چند روزی درگیرش بودم دو روز اول حالت تهوع شدید داشتم ولی بعد از دکتر رفتن و زدن آمپول حالت تهوعی که داشتم بهتر شد ولی تا یکی دو روز بعدش همچنان حالم بد بود

خلاصه اینکه این یک ماه همش به مریضی گذشت

مهدیارم خیلی دوستت دارم ایشالله دیگه هیچ وقت مریضیتو نبینم عزیز دلم

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 9 مرداد1392ساعت 2:23 توسط مامان زهرا |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات