X
تبلیغات
هدیه خدا

هدیه خدا

متولد 29/10/90

 سلام

اول از هر چیز از مامان امیر مهدی مامان بردیا و مامان محمدحسین که من رو به بازی

وبلاگی دعوت کردن معذرت میخوام که انقدر دیر به دعوتشون پاسخ دادم

 و ممنونم بابت دعوتشون

چون مهدیارم چند وقتیه حالش خوب نیست وقت نکردم اپ کنم

 

و اما بازی وبلاگی در ادامه مطلب

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1392ساعت 17:39 توسط مامان زهرا |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
 

سلام مهدیار مهربونم

 مهدیارم چند ماهی میشه که بوس کردن رو یاد گرفتی اگه یکیو خیلی دوست داشته باشی با دوتا دستت محکم میگیریش و بوسش میکنی

اگر ازت بخواییم چیزی رو به کسی بدی خیلی زود گوش میکنی و انجام میدی

ذوست داری همش رو یه جای بلندی وایسی تو خونه ی خودمون هرطور شده میری رو مبل و پاهاتو میزاری رو دسته ی مبل و میری رو اپن آشپزخونه و دیگه هیچکس نمیتونه بیارتت پایین

خونه عزیز هم میری رو صندلی ناهارخوری و از اونجا رو میز ناهارخوری و خونه مامانی دوست داری بری رو یه چهارپایه و از اونجا میری رو گاز

خلاصه بساطی داریم با شما

 

 

این ماشینیه که بابایی به مناسبت تولد من برای شما خریده

 

 

 خونه مامانی و علاقه شما به بالارفتن از چهارپایه و رفتن رو گاز

 

 

دخمل شدن مهدیارم

 

 

اولین باری که خودت تونستی بدون کمک آب بخوری ( ۹۲/۱/۲۲)

اینجا داری با بابا گرگم و گله میبرم بازی میکنی و الان نقش گرگو داری و میخوایی بابا رو بخوری(در حال خوردن باقلوا هم هستی )

اینجا داری خستگی بعد از بازی رو در میکنی

 

ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه 15 خرداد1392ساعت 1:13 توسط مامان زهرا |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
سلام

مهدیارم کلی مطلب برای نوشتن دارم  اما وقت نمیکنم بنویسم آخه خیلی شیطون شدی تازگیا خیلی نق میزنی همش باید پیشت باشم باهات بازی کنم کافیه برم یه استکان آب بزنم انقدر گریه میکنی که پشیمون میشم از کارم وقتی بیداری که همش باید پیشت باشم و سرگرمت کنم وقتی هم بخوابی باید خونه رو تمیز کنم که البته خونه تمیز کزدن یا نکردنم فرقی نمیکنه بیدار که باشی حتی یک دقیقه هم خونه تمیز نمیمونه به محض جمع کردن شما به هم میریزی

این روزا نق زدرنت بیشتر شده کافیه به حرفت گوش نکنیم به یه سمت فرار میکنی و انقد گریه میکنی تا دستوراتت اجرا بشه

کلی نقشه برای روز پدر داشتم ولی با وجود تو نتونستم اونجور که میخواستم بابا رو سورپرایز کنم

نمیدونم چی شده بود که اون روز مدام گریه میکردی و نق میزدی

 

عکسای مربوط به روز پدر و تولد خودم و عکسای دیگه رو تو پست بعدی میزارم

 

نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1392ساعت 15:31 توسط مامان زهرا |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات


ای تمام زندگی و هستی ام، عشق را با تو تجربه كردم و بدان مروارید زیبای

 عشقت همیشه درصدف سرخ قلبم جای دارد. بهترینم، به پای همه خوبیهایت

 برایت خوب بودن، خوب ماندن و خوب دیدن را آرزو می كنم.

روز مرد را به تو عزیزترینم تبریك می گویم.

نوشته شده در جمعه 3 خرداد1392ساعت 14:52 توسط مامان زهرا |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
مهدیارم سلام

این روزا خیلی وروجک شدی از وقتی راه افتادی شیطنتت خیلی بیشتر شده

از صبح که بیدار میشی تا شب فقط راه میری حتی یک دقیقه هم نمیشینی حتی وقتی مهمونی هم میریم فقط راه میری چند شب پیش خونه پسر عمه ی بابایی دعای کمیل بود ما هم رفتیم ولی من خیلی نگران بودم آخه میدونستم تو یه جا بند نمیشی و مدام میری سراغ چیزایی که اطرافته که همینطورم شد از اول دعا تا آخر مدام شیطونی میکردی و منم نه روم میشد دنبال دنبالت بیام نه میتونستم تو بغلم بشونمت مدام از این میز به اون میز میرفتی و اگه وسیله ای روی میز بود میخواستی برداری و همه حواسشون بود که تو یه موقع به چایی دست نزنی یا به دکورهای اونجا دست نزنی آخرای دعا که میرفتی سر میزها و کیک یزدیهای بنده خدا ها رو بر میداشتی

من داشتم از خجالت آب میشدم اما مامانی همینطور به کارای تو میخندید در هین شیطنت هات چشمت به پستونک دیانا که یه ماه از خودت بزرگتره افتاد و سریع رفتی برداشتیش و دیانا رو پیدا کردی و پستونک رو گذاشتی دهنش که با این کارت منم خندم گرفت آخه تو اولین بارت بود که پستونک میدیدی و چون اولین باری که دیانارو دیده بودی پستونک دهنش بود این کارو کردی

۴ روز پیش هم مامانی اصرار داشت ببرتت مسجد و منم با این که میدونستم نمیتونی یه جا بند بشی ولی گذاشتم که بری

مامانی میگفت اصلا نفهمید چطوری نمازشو خوند مثل اینکه رفته بودی سراغ کتابخونه مسجد و همه ی کتاب ها رو پایین ریخته بودی  

دیشب رفتیم رستوران نسبت به دو ماه پیش که خیلی آقا رو صندلی کودک نشستی و غذا خوردی خیلی شیطنت کردی این بار میخواستی به همه جا سرک بکشی کم مونده بود بری تو آشپزخونه رستوران حتی یک دقیقه هم آروم ننشستی

از شانس ما اینبار انقدر شلوغ بود که صندلی کودک تموم شده بود و از اونجایی که نتونستیم رو صندلی بشونیمت شما رفتی بالای میز و ما چاره ای جز اطاعت نداشتیم

من فقط دعا دعا میکردم کسی میز مارو نگاه نکنه آخه تو همه چیو به هم ریخته بودی

خلاصه اگه بخوام از کارات بگم یه طومار میشه

فقط می خوام بگم عاشقتم

چه خوبه که هستی     ممنونم که هستی

خدایا ممنونم که به ما یه فرشته کوچولو ی ناز دادی

 

 

اینجا آقا مهدیار شده گل میز ما

 

اینجا هم لیوانه پر نی بود که مهدیار ما فقط به این یکیش رحم کرد

از این آب نمای داخل رستوران هم خیلی خوشت اومده بود

همینطور از آکواریم

 

نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1392ساعت 18:29 توسط مامان زهرا |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
سلام مهدیار عزیزم

 

این روزا من خیلی خوشحالم چون بهترین دوستم  داره مامان میشه

۲۲ اردیبهشت تولد من بود که دقیقا همون روز مامان کنجدی به من زنگ زد و گفت که داره مامان میشه

نمیدونی چقدر خوشحال شدم داشتم از خوشحالی بال درمیووردم این بهترین هدیه ی روز تولدم بود

 

مامان کنجدی من و مهدیار خیلی دوستت داریم

 

خیلی مواظب خودت و کنجدیمون باش

 

 

نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1392ساعت 17:56 توسط مامان زهرا |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

 

مهدیار جان هر چی بزرگتر میشی خیلی شیطون تر و لجباز تر میشی

همش دوست داری ببریمت بیرون وقتی هم بیرون می بریمت هر چی دست دیگران ببینی میخوای و انقدر داد میزنی تا بتونی ازشون بگیری

بعضی بچه ها لجبازن و نمیزارن به وسایلشون دست بزنی ولی بعضیا مهربونن و اجازه میدن   که البته تو پشیمونشون میکنی چون دیگه وسیلشون رو بهشون پس نمیدی

مثلا همین دوچرخه ای که چند برابر تو هست و تو با زور صاحبشو پیاده کردی ولی پیاده شدن پسره همانا و سوار شدن تو همانا    هرکاری کردیم تو از دوچرخه پیاده نمیشدی

آخرش با کلی گریه تو رو از دوچرخه پیاده کردیم

حدودا یک ماهی میشه که با زور و جیغ زدن میخوای همه چیز مال تو باشه و حرفت رو با جیغ زدن به کرسی میشونی

خدا کنه زودتر به حرف بیایی تا مجبور نشی برای خواسته هات انقدر جیغ بکشی

 

 

مهدیار به همراه بابا

 این همون دوچرخست 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1392ساعت 2:29 توسط مامان زهرا |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
سلام

                       روز  مادر رو به مادر عزیزم و مادر شوهر نازنینم تبریک میگم

و بابت تمام زحمت هایی که برای من کشیدید خیلی خیلی ازتون ممنونم و از خداوند براتون برکت رحمت

 و عزت میخوام

و همینطوز این روز رو به شما دوستان وبلاگیم که مادرانی بی نظیر هستید هم تبریک میگم

و براتون بهترین ها رو آرزو میکنم

نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1392ساعت 1:59 توسط مامان زهرا |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
سلام مهدیارم

اول از اینکه پست عید نوروز انقدر دیر شد معذرت میخوام

این روزا خیلی شیطون شدی و همه ی وقت منو میگیری تاخیرم برای این بود نازنینم

بریم سراغ خاطرات عید

امسال روز قبل از عید رفتیم شهرستان پیش مامان بزرگ مامان و عمه های بابا و ۵روز اول عید رو اونجا بودیم

روز اول که مشغول خونه تکونی بودیم و چون فقط یک روز وقت داشتیم که خونه رو تمیز کنیم هممون باید کمک میکردیم به من که خیلی خوش گذشت درسته باید یه روزه خونه رو تمیز میکردیم ولی هیجانش خیلی لذت بخشه

چون زمان برای خونه تکونی کم داشتیم تا نیم ساعت قبل از سال تحویل هم داشتیم کار میکردیم و خیلی عجله ای سفره هفت سین و آماده کردیم وخودمون هم آماده شدیم به محض اینکه دوره سفره نشستیم سال تحویل شد رسم اونجا اینطوریه که ۱۰ دقیقه بعد از سال تحویل خونه اقوام میریم و چون اون محله همه فامیل هستند و خونه ها نزدیک به هم برای همین تا شب همه ی خونه ها را رفتیم و همه هم اومدند خونمون

خونه ی هرکس میرفتیم همه برات دست میزدند و تو میرقصیدی کلی از دست کارات خندیدیم

روز بعد از عید بردیمت باغ تو هم کلی خاک بازی کردی روز دوم عید هم فاطمه و هانیه اومدند که کلی باهات بازی کردند

تو این چهار پنج روز ریحانه و عاطفه خیلی تو نگهداری ازتو کمکم کردند

وقتی میخواستیم برگردیم تهران تو مسیر رفتیم زیارت آقا علی عباس

و سیزده بدر هم با خاله ها و دایی های من رفتیم پارک باغ فیض که خیلی خوش گذشت

 

اینجا داری خاک بازی میکنی تو باغ

اینجا هم لب چشمه ی آب که کلی سنگ انداختی توش الانم داری چوب میندازی توش

 

 

اینچا هم سیزده به در باغ فیضه

و اینجا هم رفتیمم زیارت آقا علی عباس

 

نوشته شده در شنبه 31 فروردین1392ساعت 15:49 توسط مامان زهرا |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1392ساعت 18:31 توسط مامان زهرا |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات